به یاد آور که زندگی من باد است........
/*
/*]]>*/
وقتي
ميخواي با كسي حرف بزني اول سلام ميكني منم ميخوام با كسي حرف بزنم كه هر لحظه كنارمه ، هميشه به فكرمه ، چه تو
تنهايي چه تو غم چه تو شادي حتي وقتي شب هراسون از خواب بيدار ميشم بازم كنارمه و
بهم آرامش ميده و توان اينكه بلند بشم و بگم بسم الله الرحمن الرحيم ...
پس
سلام خداجونم ، سلام خداي مهربونم ، خداي بزرگوارم ، خدايي كه هيچ وقت واست بنده ي خوبي نبودم و نيستمو هميشه ازت طلبكارم
كه چرا ؟ چرا من نميتونم فلان جور باشم و .. از اين حرفا
خداجونم
، جونه دلم ميخوام بهت بگم مرسي ميخوام بهت بگم تشكر به خاطر اين كه در خونت رو
دوباره به روم باز كردي و نزاشتي پشت در بمونم و نكنه كه هوا باروني بشه و اون
بيرون خيس بشم. توي بارون خيس شدن خوبه اما توي نفس خود خيس شدن خيلي بده خيلي
زشته .. همون اولشم كه از خونت زدم بيرون واسه اين بودش كه ديدم نميتونم لياقت اين
همه محبتت رو داشته باشم البته الانشم ندارم ولي خوب اگرم نداشته باشم انگاري كه
دارم گاماس گاماس دركش ميكنم خودت كه ميدوني ظرفيتش رو ندارم يهويي، ولي خودت كمكم
كه بتونم از راه بندگي تو به بيراهه نرم و نزنم تو خاكي
دلم
ميخواد دلم واسه خودت باشه فقط تو باشي و خودم باشم و خودت ، هيشكي رو جز تو توش
راه ندم ... اون قدر عاشقت بشم كه دورو بريمامو نبينم
اصلاً
ميخوام عشقت كورم كنه كرم كنه
لالم كنه ، هروقت دلم تنگ شد زودي بدوام بيام پيشت ميخوام
همسايه ي خونت بشم اگه اجازه بدي همسايه ي خوبي ميشم ميخوام اونقدر بهت نزديك بشم
كه وقتي يه مشكلي جلوم سبز شد نگران نباشم كه اي داد بيداد حالا چيكار كنم؟ اون وقت ديگه نگران نيستم چون تو رو دارم كليد
همه ي معما ها ، مشكل گشاي همه ي دردا رو
اي
جماعت من خدا رو دارم ميخواين منو از چي
بترسونين؟
خدايا
كمك كن جز تو به هيچ چيز فكر نكنم كمكم كن تا بنده ي تو باشم نه بنده ي دل و نفسم ،
خدايا اين روزا خونه تكوني دل دارم جز تو كسي رو ندارم كه تو اين خونه تكوني كمكم
كنه مياي كمكم ؟ اي بابا اين چه سوالي من ميپرسم قبل از اين كه من آماده بشم برا
خونه تكوني خدا قبل از همه حتي خودم اونجا حاضره و منتظره كه برم پيشش
خدا
جون چقدر تو صبوري و چقدر من عجولم اگه فقط يكم يه كوچولو از اون صبرت رو جيلينگ
بندازي تو دلم چي ميشه اون وقت ديگه كمتر ازت گله ميكنم اون وقت ديگه هي نميگم خدا
خدا چرا ايني رو كه ميخوام بهم نميدي
خودت
شاهد بودي وقتي كه از خونه اي كه تو توش بودي زدم بيرون اون بيرون تو اون تاريكي و
تنهايي يادت بودم ازت خجالت ميكشيدم كه چرا سراغت نميام چرا ؟ ولي حالا كمي آروم
تر شدم چون بازم اومدم پيشت اومدم كنارت باشم تو كه كنارمي هر لحظه ،ولي من كنارت
نبودم
خدا
جونم نزار بازم تنها بشم و اونقدر بي هدف بشم كه بازم بزنم تو خاكي ، ميدونم بازم
اگه خدايي نكرده زدم به يه فاز ديگه اونقدر بزرگي و اونقدر ارحم الراحميني كه بازم
مياي دنبالم و پيدام ميكني و برم ميگردوني پيش خودت تا گرگا نيان سراغم تا از
سرماي نبودنت يخ نزنم .. وقتي پيشت ميام عينه ني ني ها ميشم همش گريه ميكنم
نميدونم چي ميشه كه دلم ميخواد وقتي پيشتم از غمها و دلتنگيام برات بگم و بشينم
بغلت و هاهاي گريه كنم شايد واسه اينه كه تنها كسي كه منو ميفهمه خوده خودتي ، اره
خودتي كه ميفهمي و دركم ميكني و ازم گله نداري كه غماتو پيشم مياري
ميخوام
وقتي از اون بالا بالاها به هم نگاه ميكني
خودمو واسه همه بگيرم وعشوه بيام
كه ببينيد خدا داره منو نگاه ميكنه زل زده بهم منو دوست داره كه چش ازم بر نميداره
يه لحظه هم ازم غافل نميشه
یه
حقیقتی رو میخوام بگم : هنوزم تو دلم واسه عشقه زمینیم جايي هست البته اگه جسارت
نباشه و جات رو تنگ نكرده باشه.. يادته ازت تشكر ميكردم كه ميسي كه مهر و محبت اون
رو تو دلم گذاشتي الان میگم ممنون ولی نمیزام عشق اون منو از یادت غافل کنه و برام
بت بشه دوست داشتن به کنار ولی دیگه یادم نمیره که خدایی اون بالا بالاهاست و اين
نزديكا توي دلمه كه خيلي خاطرمو ميخواد و برام عزيزه .. خدا جون خيلي دوست دارم
..بوسسسسسسسسسسسسس پی نوشت : این عکس من نیستا عکسه یه بی بی هستش که گذاشتم اینجا والا کودکیهای من خیلی مامانیتر بود از این کودک (به این میگن غرور کاذب) فردا
صبح زود مثل همه ی روزای زوج این ماه کلاس خوشنویسی دارم و یه عالمه مشق ننوشته که
نه تمرین کردم نه پاکنویس . کلاس مفرحیه این خوشنویسی و بیشتر دوسش دارم چون با
استادم رابطم خوبه و دوست شدیم .جالبه ها
ولی دست آدم خیلی خسته میشه وقتی که باید با تمام قدرت ته خودکار رو روی کاغذ فشار
بده تا این کشیده ها یه جاییش نازک در بیاد یه جاییش کلفت واسه قشنگیش .... اینا .
دیشب یعنی 26 شهریوراولین شبی بود که تنها خوابیده بودم و سعیده پیشم نبود و فقط
به مامی و بابا گفتم شب بخیر ..... اوه دلم برات تنگ شده سعیده بله یه
عالمه تکلیف زبان هم دارم که فقط کمیش رو خوندم و بقیه مانده است.نقطه سر خط بله سه شنبه وقت دندان پزشکی دارم .... بله
هفت مهر هم وقت دکتر دارم .... نمیدونم چه مرگمه کمرم دوباره شروع شده شدید.... بله
ماه رمضون هم داره پر میکشه تا سال بعد که بیاد و من رو... بله
چقدر سرم شلوغه .... بله وقت حموم رفتن رو هم ندارم .... بله این
روزا دوستام ازم گله دارن که ما رو از یاد بردی.....ولی نبردم بله
این روزا تو خونه بند نمیشم و فقط این ور و اون ور میرم بله
ضربان قلب من تند میزنه میخواد آروم بزنه نه دیگه نمیتونه بله
شش روزه هفته رو کلاس دارم سه روز خوشنویس
و سه روز زبان بله
پدرم در میاد از بس وقت کم دارم ... بله
پدر هم که بعد از رفتن سعیده به خونه ی بخت اسمم رو گذاشته رئیس .... بله
چه کیفی داره که تو خونه هر کار دلت میخواد بکنی و همه بگن رئیس هر چی تو بگی ... بله
خداجونم رو خیلی دوست میدارم چون بلاخره
کمکم کرد تا راهم رو پیدا کنم ... بله
بسیاری از رویاهام رفت هوا .. دود شد و دیگه هیچ احتیاجی بهشون ندارم ...به جاشون
واقعیت هایی رو پیدا کردم که خیلی
خوشحالم و به دلیله محدودیت وبی نمیتونم مثالی بزنم بله
همچنین بعضی از خاطرات هستند که شاید بسپارمشون به گور تا اذیتم نکنن.... حتما
بله باید قوی باشم تا مرداد سال بعد .... بله
تازگی ها علاقه ی وافری به آشپزی پیدا کردم و فود هایی
میپزم که نگووووووووووو... بله
باید بازیگوشی رو کنار بزارم و مثل دختر خوب بشینم درسم رو بخونم .... بله
خودم میدونم زیاد حرفیدم و زیاد بله گفتم بله
حوصلم نکشید بقیه ی بله ها رو رنگی کنم ... حرفای انتهایی : میدونم که خیلی وقتیه نبودم و الان یهویی بدون هیچ مقدمه ای اومدم و
اینجوری آپیدم . خودم میدونم که بهم
میگین چقدر بی معرفتم و یادی ازتون نمیکنم .میدونم که حتی سلام هم نکردم . میدونم که
اینجا خیلی سوت و کور شده و من از این جور ساکتی اصلاً خوشم نمیاد دوس دارم وبم هم مثل خودم پر جنب و جوش باشه ولی فکر
میکنم تا اطلاع ثانوی نتونم آپ کنم ... و میخوام بگم که تنهام نزاریم حداقل یه
دینگی بزنین اینجا تا من دلم خوش بشه ... بله میدونم این سلوا با سلوای سال قبل
خیلی فرق کرده .. خانم تر شده ..خشکل تر شده ...عاقل تر شده ... همه رو دوست داره
و بلعکس ...... این
بلعکس خیلی مسئله ی پیچیده ایه شاید بیشتر از بیشتر از اونی که فکرش رو میکنم
بلعکس دوستم دارن ..... بله
میدونم که مشکوک زدم .... به
قول سپیده بار بار(بای بای)
مشترك مورد نظر* در دسترس ميباشد يا نميباشد اين را خود نويسنده هم خبر
ندارد ....
*سلوا
(احياناً اگه اشتباهي رخ نداده باشه مدير اين وبلاگ بخت برگشته كه سالي يكبار هم
به اين جا نظري نميكند .
چرا
؟ به نظر من خود نويسنده هم خبر ندارد
.... )
پ –
ن :
اولاً يادش بخير
ثانياً منظور از عنوان مطلب " ايكس
" نويسنده را شامل مي
شودددددددددد....
سال نو داره مياد اووووووف اونم با سرعتي اسفند هم داره پرده به رخ خاك ميكشه و با ما خداحافظي ميكنه تا سال بعد . تا يادم نرفته بگم كه در تعطيلات عيد نوروز به احتمال 100 درصد من تو نت نيستم مثل هميشه و برخلاف پارسال .. سال سال اين چند سال ؛ امسال پـارسال پـيارسال ؛ هر سال ميگيم دريغ از پـــارسال معمولاً در ايام تعطيل بيشتر خانواده ها ميرن مسافرت مگه نه؟ تأكيد ميكنم در ايام تعطيل. روزهاي تعطيلي دو قسمت ميشه { يك فروردين تا سيزدهم براي مشاغل آزاد و تا چهار يا پنج ام فروردين براي كارمندان گرامي } ولي خانواده ي من جزو استثناهاست ... يعني چي؟ يعني اينكه قراره ما بعد از اينكه همه ي اقوام را از دختر خاله ي پدري تا مادري و خونه ي خاله ي مادر بزرگ شوهر عمه ي بابا و .... گرفته تا خانه ي مادربزرگ خويش كه البته چند سالي هم ميشه كه عمرشون رو دادن به شما خواننده ي عزيز ، بله و همچنين پس از طي مراسم سيزده بدر كنون و سبزه گره زنون و حالي به حولي كنون بلاخره وقت موعود فرا برسه و ما مسافرتي را به همراه اهل منزل برويم. اين سفر بسيار سفر دور و درازي ميباشد چون از اين ور ايران يعني شمالغرب ميخواهيم به جنوب كشور تشريف ببريم به يكي از جزاير ديدني و گرم و نيز پر از مراكز خريد !! گرچه من اشتياق زيادي به اين سفر ندارم( آره جونه خودم ).نقطه سر خط از اينكه هم از درس و هم از هواي خوب شهرمون دور ميشم به ترتيب خوشحال آخه انصافاً هوا اون ورا خيلي گرمه ولي هيچ نگراني و خطري مانند گرما زدگي ما را تهديد نميكند به تلاش كولرها. در صورت قطع برق كاري از دست ميزبانان بر نمي آيد. آخه توي قشم دوستاني داريم كه امسال ميهمان آنهاييم از اينكه دوباره اين دوستان رو انشاالله ميبينم بسي غوغا و خوشحالي در دلم به راه افتاده است از الان و اين چنين شد كه اشتياق سفر در دلم از 8 درصد به 100درصد رسيد. اگه براي تبريك سال نو خدمت نخواهم رسيد در همين جا از تك تك شما دوستان گلم معذرت ميخوام البته تضميني هم نيست كه نيام خدا رو چه ديدي شايد اومدم عزيزان و دوستان و مهربانانم اميدوارم سال BULLيا COW حالا هرچي گاو گاوه ، نر و ماده اش فكر نكنم زياد مهم باشه البته در مورد اين بحث ، بعله آرزو دارم كه سالي پربار و پر از شكوه و بزرگي و جلال و جمال و كمال و شادي و شادكامي و نشاط و سبزي براتون باشه و از تك تك ثانيه هاي عمرتون لذت ببريد و كيفور بشيد ايشالا .. و اين مطلب رو هم از ارنستو چه گوارا به گنجينه ي ذهنتون بسپاريد و يادتون باشه كه : " هنوز دلي داريم كه ميتپد ، چشمي داريم كه مي بيند، گوشي داريم كه ميشنود ،ما هنوز زنده ايم ، و در متن حادثه زندگي حضور داريم، همين براي ما كافيست، بين ميلياردها احتمال نبودن ،قرعه ي بودن به نام ما افتاده است " آخرين پي نوشت سال 87 : اولاً /خدانگهدار سال موش / دوماً / صد گل تقديم شما كه به وبلاگم اومدين و مطالبم رو خوندين و در سال 87 همراهم بودين چه در ناخوشي ها و چه در خوشي ها / آسمان با وسعتش تقديم تو ، رقص ماهي هاي دريا مال تو ، زيباي من زندگي امروز و فردا مال تو سال خوبي داشته باشين
مي نويسم و مي نويسم يك لحظه صداي مامان مي آيد كه ميگويد عزيزم ... عزيزم ... بيا حياط را ببين . . با عجله ميشتابم از پنجره دانه هاي برف را ميبينم كه آرام آرام و نرم نرم به زمين مي افتند هركدام از آنها به اندازه ي يك كف دست است و كمي هم كثيف شده اند البته در طي مسير آسمان تا زمين كثيفي هوا ، پاكي آنان را رو به خاكستري بودن برده است وگرنه آنها پاكيزه اند از غبار و دود و .... وقتي خيره ميشوم به آسمان اسكرين سيوري(Screen Saver) را ميبينم كه مات و مبهوت ميشوم از زيباييش آهاي داوينچي كجايي؟ بيا سوژه ي مناسبي براي كشيدن است و وقتي به زمين چشم ميدوزم تصويري از يك كيك خامه اي را ميبينم اما كيك كه آب نميشود ! اما كيك خامه اي زميني زمستاني حياط ما آب شد ، آب شد ، آب شد همه جا سفيد پوش است نرم نرم آرام آرام سرده سرد خيلي سرد آيا اين فصل سرد پايان ميابد ؟ ميدانم كه هر چيزي تمام شدنيست پس اين چه سوالي است كه من ميپرسم مثل اينكه فكرهاي من نيز آب شده اند يادم نبود كه از هم جداييم حواست هست كه از هم جداييم و از هم جداييم و جداييم تا ابد قرار بود قابها پر شوند از عكسها اما خالي شدند از عكس قابها هم خالي اند كاش ميشد به جاي ديدن اين همه چيز ناگوار يك گل را ميبوييدم تا بماند بويش در يادم پس خداحافظ الهامي !! اخطاريه نبشت و حالا اصل مطلب اون روز صبح قبل از اينكه برم كتابخونه و شروع كنم به درس خوندن پي نوشت ته نوشت مشترك اين آپ و اون يكي راستی وبلاگم یک ساله شده ها تبریک نمیگین اي دوستان باوفا و خوب من حالتون كه خوبه ايشالا دلم خيلي پره نميدونم چه جوري خاليش كنم اين جريان هاي عشقولانه هم كه مثل هميشه و با ياري اس ام اس ها و كارت شارژ و غيره فعلاً به راه ميباشد و ملالي نيست جز دوري كه البته هر آن كه اراده كنم طرف مورد نظر جلوي خونمون حاضر ميشوند و منم ميتونم سرش منت بزارم كه عجب من دختريم كه به خاطر تو از خونه ميام بيرون كه منو ببيني و بيچاره عشق جان هم چيزي نميگه و ميگه تو خيلي گلي و هيچ نمينالد كه اي بابا خودت مخم رو خوردي كه بيا در خونه از اوضاع درس نوشابه آلپ كودك پي نوشت برام خيلي دعا كنيد چون اوضاعم بدجوري قروقاطيه شديد ته نوشت مشترك اين آپ و اون يكي اول نوشت : اينجانب اعلام ميدارد كه به
هزارويك تا علت كه فقط ميتوانم آن هزارويكمي را عرض كنم مرا ببخشيد كه در اين مدت
نبودم و شايد هم نخواهم بود و نتوانستم و نتوانم (فعل توانستن - بودن و .. را صرف كنيد) كه به وبلاگتون سري زده و با حضور
گرم و پر افتخارم وبتون رو مزيّن فرمايم (به افتخار خودتون يه كف مرتب ختم كنيد )تشويق.. آورده اند كه : شباهنگام نزديك به
زمان خفتن مان از جانب كودك ^(1) جمله اي به صورت
پرسشي از طريق وسايل ارتباطي يا همان موبايل كه بهتر است پارسي را فارس بداريم
(تلفن همراه) با سرعتي همچون سرعت نور بعيد است در
اين اوضاع دگرگون آنتن دهي، به گوشي ما رسيد .خواندن تلگراف امروزي
همانا و پريدن خواب از چشمان عسليمان همانا. مطلب اين گونه بيد كه
: « فردا مياي بريم واسه تولده مامانم^(2) كادو
بگيريم ؟ » بعد از خواندن اين پيغام به عينه در تقويم جلالي كه نه، شمسي مشاهده
كرديم كه تولد مامان كودك كه از قضاي ربّاني عالم و آدم باخبرند كه 28 آذر تولد
ايشان است،بله چندروزي باقي نمانده و باخود زمزمه كرديم كه دوست براي همين مواقع
است پس به چه دردي ميخوري تو گفتيم باشد به ياري كودك مي رويم . تلگرافي OK
وار نائل كرديم. و دل كودك را بسي خشنود نموديم. با كودك قراري گذاشته
و به سوي فروشگاه ها پيش رفتيم. پس از اندك زماني كه وارد آن مكان عمومي براي خريد
شده بوديم سر را برگردانده و مشاهده كردم كه كودك نيست و جيغ و داد كه كودك را
دزديدند كمي به خودمان دلداري داده و اين ور اون ور را نظري انداختيم، ديديم بله
كودك مانند آن دستگاههاي فلزياب شده و به ويترين يك سيمينه فروشي چشم دوخته و برقي
از چشمانش ساطع شد كه نزديك بود خداي ناكرده كور شويم:! نزديكش كه رفتم به سرعت
دستم را فشرد و يكهو من چشم باز كرده و ديدم كه در داخل سيمينه فروشي هستيم.و كودك
دارد قاب عكسها را مي نگرد و از دهانش آبي به راه افتاده كه نگو! گرچه هيچكدام
آنها خوردني نبودند اما فرت و فرت آب بود كه مي آمد. با خود گفتم جلوي ضرر را
هروقت بگيري منفعت است .به قرب گوش كودك رفتيم و از بس كه وي پندنيوش است حرفمان
مانند تف بر زمين افتاد ... چگونه ؟ اين گونه! وقتي گويا شدم كه ميدوني قيمت قاب
عكسي كه فقط يك عدد فوتوي 3*4 در آن جاي ميگيرد چقدر است؟ پاسخي چونان شنيديم : (
مسئله اي نيست عزيزم كارت اعتباري باباجونم رو از جهت مهم كاري آوردم.) گفتم بهتر
است زبان به دهان بگيرم تا ببينم چه ميشود . كودك مرّدد مانده بود كه كدامين قاب
سيمينه را برگزيند چون خيلي بزرگواريم در اين امر نيز ياريش كرديم در اين حين وقتي
من به قيمت آن نگاه كردم دهنم به گونه اي باز گشت كه اگر يك جوجه بلدرچين هم در آن
دوروبر مشغول چرا بود در دهانم جا ميگرفت .سرتان را درد نياورم ، ختام كار آن شد
كه يك قاب عكس كوچك با عيار نهصدو خورده اي به قيمت كذايي البته به همّت كارت
اعتباري پدر كودك خريديم. وقتي از آن مكان پر زرق و برق خارج شديم من یک پس گردنی با
همچين صداي ( عمو زنجير باف ! بعله زنجير منو
بافتي ؟ بعله پشت كوه انداختي بعله و............. با صداي چي؟) شترخ!! نثار کودک کردم كه بينوا مثل
فوّاره به هوا پرید و گفتم اين همه خشكه^(3) را
براي بَبَلُد^(4) خرج كردي، آيا اين قوقولي یا
مقولی یا شتولی ارزشش را دارد احتمالاً؟ پاسخي داد كه انگاري سيفوني را بر دهانمان
خالي كردند. و يكباره دهنمان سرويس گشت جواب اين بود كه : مامانه
من با همه ي مامانا فرق داره جيگرم؛ همين دو ماه پيش بود كه واسه تولدم يه
ساعت گرفته بود رفتم قيمت كردم ديدم 800 تومني مي ارزه چونان كه اين
پاسخ دندان شكن را شنيديم زيپ دهان را كشيده و خاموش گشتيم.... بهتر است ادامه نداشته
باشد ^(1) : دوست محترمه ي اينجانب ^(2) : Boy Friend کودک و از دادن توضيح اضافي براي بخشيدن
لقب كودك معذوريم (به سفارش خود كودك نميشه بگم ) ^(3) : پول رايج مملكت ^(4) : تولد بياموزيم !! ما كه نمي آموزيم جناح مخالف بايد بياموزند كه چگونه خشكه هايشان را در قلقك
ريخته و به جمع كردن بپردازند تا در تولدها و مناسبتهاي اين چنيني خرج كنند جيلينگ
جيلينگ.. پي نوشت : و اما رسيديم به هزارويكمين دليل : مثل
هميشه بهانه ي درس بله درس و بعد هم درس و در آخر هم درس و در نهايت درس ، اي
كوفتت شود درس، اي مرگ و درس ، اي بميري و درس، اي مرض و درس، اي واااااااااي درس،
اي هوار ، اي خدا ، اي داده بي داد و در آخر هم بعد از درس میگویم که من دیگر
مانند گذشته نمیتوانم هی فرت وفرت و دم به دم اینجا را بیارایم یا همان آپ
کنم پس خداحافظ تا قرن بعد.. راستي ايني
رو هم كه الان آپ كردم واسه اينه كه هم اينجا اين مدلي – كسل و بي حال نمونه و هم
وقتي شما مياين اينجا هي با آلپ مواجه نشين و هم اينكه بگوييم از براي چه نبوده ايم و كمي از غيبتهايمان را بر سر درس
بيچاره بيندازيم .. ته نوشت : رنگ چشات عسل ؛ طعم لبات عسل ؛ اسمت که شیرینه اونم بزار عسل
و ديگر هيچ ... در اين روزهاي كه به رنگ نارنجي يا زرد است
بهتر است بگوييم پاييز شده بلاخره فصلها از پي هم ميگذرند و بهار مي آيد البته بعد
از زمستان شب يلدا هم نزديكه همون شبي كه طولاني ترين شبه سال هست و همه دور هم
جمع ميشن وخوش ميگذره. فكر كنم بيخيال اين فصل ها شويم بهتر است. در اين روزهاي
پاييزي كه به رنگ زرد و نارنجي ... من خبري را از جانب خواهرم دريافت كردم كه حيفم
آمد كه اينجا هم ننوشته و تصميم بر آن
داشتيم كه اين مطالب را بر همگان روشن فرماييم و اهل عالم را مشعوف و شادمان نماييم
( ميبينيد كه چقدر در تكاپوييم كه لبخندي به روي لبان غنچه مانند شما بنشانيم يا
همين جوري ايستاده اش نيز كفايت ميكند ) خبر اين بود كه يكي
از دوستان بسيار بسيار با كلاس و به روزه و آپديت خواهر اينجانب نوزادي از جنس
جناح مخالفمان يعني اين قوم دعاگو به جان ما دختران، همان جناب ها را عرض ميكنم كه
بسي به پسر بودنشان افتخار ميكنند به دنيا آورده . اميدوارم خداي عزوجل به اين پسر كاكول مشكي بسي
عقل و هوش فراوان عنايت بفرمايد كه اين مملكت باسامان ما را نيز همي صابون بكشد و
بي كار و بي عار نشود بر سرچهار راه ها. خدا همگان را به راه راست هدايت بفرمايد.
اينجانب چون به شدت دنبال سوژه ي خنده هستم و نيز در مورد اسم حساسم و هنمگامي كه
كودكي به دنيا مي آيد ( آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟! ) اول از همه بعد از
پرسش از جنسيت كودك كه فرقي به حالمان نميكند كه از اين جناح ( همان جناحي كه بعد از مادر شدن بهشت زير پايشان است و در
دوران مجردي اون يكي جناح هي هي نازشان را ميكشد ) يا از اون يكي جناح ( همان قومي كه اگر وجود نداشتند ما ميمانديم كه براي چه كسي
كاسه كاسه عشوه و قر حاصل آوريم يا همان قومي كه به شدت به خود برتر بيني دچارند
) بلاخره از هر جناح و از هر گروهي كه باشد سالم باشد چه از نظر جسمي و ذهني (!) و
از آن نوه هاي حضرت حوا نباشد كه با بيل قابيل را كشت. بعد از پي بردن به جنسيت
كودك كه فكر نميكنم به جز دختر يا پسر بودن استغفرالله چيزه ديگري به دنيا آمده
باشد، اينك ميرسيم به اسمي كه براي نوزادي كه نه ماه برايش زحمت كشيده است(
منظورم مادر كودك است )، پرسان پرسان شديم
از خواهر . خب حالا خواهرجونم ^ (1) بگو ببينيم نازنين جون ^ (2)
اسم اين درنانه را به كمك همسر ^ (3)چه گذاشته اند؟
خواهر چنين پاسخ به محضر گرامي ما دادند : " آلپ "
ما فكر كرديم مانند همان جريان نوشابه اشتباه شنيده ايم و گفتيم عزيزم مثل اينكه
اين گوشهاي من بسي اشكال پيدا كرده كلمات را همي وارونه ميشنويم بعداً بايد به پيش
پزشك مراجعه كنيم و از صحت سلامتي گوشهايم -
تماس حاصل نماييم - با عرض پوزش - اطمينان حاصل فرماييم – گفتم ندانستن عيب
است پرسيدن كه اشكالي ندارد دوباره ميپرسيم باز پرسان شديم كه چي گفتي اسمش رو ؟
باز اسم آن كوه كه در دنياي غرب (منظروم اروپا است نه دنياي غرب مردگان مصر كه
فرعون را موميايي كردند) را شنيديم و مانند يك بمب خنده پخش شديم در وسط اتاق و
تركيديم به كمك حاضران در صحنه بعد از جمع من از روي زمين و بازگشتن به حال خود
لحظه اي به دوران كهولت و كهنسالي اين كودك انديشيديم كه وقتي بزرگ شد و نسلش
ادامه پيدا كرد و صاحب نوه و نتيجه يا نديده هم شد اين بچه ها چه صدايش كنند و چه
ميشود. اتفاق خاصي رخ خواهد داد آيا؟ اين گونه ميشود كه پدربزرگ آلپ در كنار
شومينه بر روي صندلي چوبيش نشسته و به آلبوم عكسش مينگرد و در اتاق باز شده و
كودكي از جناح مخالف كه نام او نيز زاگرس ميباشد وارد شده و نوه ها از پي يكديگر
وارد اتاق ميشوند يكي دماوند آن يكي سبلان ديگري كه دختر هم هست آند
و نوه ي دختريه ديگرش اورست ميباشند به دور
پدربزرگ آلپ به صورت حلقه وار جمع شده و به عكسهاي جواني آلپ نگاه ميكنند كه چگونه
در جواني همچون كوه استوار بوده .در همين هنگام پدر بزرگ آلپ به نوه ي كوچكترش
ميگويد : " زاگرس جان بيا بغلم يه بوس بده بابا " ^ (1) خواهرجونم : نياز
به معرفي نيست ^ (2) نازنين جون : دوست
خواهرم ^ (3) همسر : خب معلومه
نياز به توضيح ندارد همسر نازنين جون پي نوشت : درست
است كه من كوچتر از آن هستم كه به مادران و پدران اين مطلب را بگويم اما خواهش
ميكنم اين سخن منه حقير را آويزه ي گوش مباركتان كنيد و سعي كنيد نامي را انتخاب
كنيد كه در شأن كودك باشد. مانند اين آلپ نباشد كه اصلاً در ليست اسامي نبوده و
اكنون به ليست اضافه گرديده.( با تشكر :! ) دسته گلي به آب داده
ام كه نگو ... هنگام ظهر بود و جيره ي نوشابه ي ما در يخچال به پايان رسيده بود.
در خانه هم معمولاً ديواري كوتاه تر از ديوار من پيدا نميشود براي انجام كارهاي
عجله اي(!) نيست كه من خيلي تند و فرزم واسه همين.فقط در اين موارد آرزو ميكنم كه
كاش برادري كوچكتر از خود داشتم و او را ميفرستادم ( كه شايد اسمش را سيامك
ميگذاشتند )بله مادر جان به من امر فرمودند كه "بدو برو يه نوشابه بگير
" من هم با اخم و تخم فراوان روانه ي
سوپري شدم .. وقتي رسيدم به مغازه به پسره گفتم كه آقا يه نوشابه بديد . نگو پسره
داره از من ميپرسه كه شيشه اي باشه (همون دونه اي ) يا خانواده .. من هم چون حواسم
اين ور اون ور بود و داشتم دنبال آدامس مورد علاقم ميگشتم به جاي اينكه بشنوم
" شيشه اي " شنيده بودم "سركه " .. (خودمم ميدونم كه خيلي بي
ربطه ولي چيكار كنم از بس كه فكرم پرت بود عوضي شنيده بودم ) برگشتم به پسره گفتم
آقا من كه سركه نميخوام نوشابه ميخوام . پسره يه خنده ي بزرگ كرد و گفت كه ميگم
شيشه اي باشه يا خانواده . همون جا آرزو كردم كه اي كاش قاليچه ي پرنده اين جا بود
و من باهاش فلنگو ميبستم اونقدر خجالت كشيدم كه
نگو .. من هم كه نميتونم خندم رو نگه دارم زدم زير خنده و گفتم نه خانواده باشه .
در اين بين يك حاج آقا وارد مغازه شد و ديد كه يه دختر و يك پسر تنها توي مغازه
نيششون تا بنا گوششون بازه فكر ميكنين چي گفت ؟ نگاهي عاقل اندر سفيه به ما كرد و
گفت : استغفرالله - خدا به دور – خدايا
فرج امام زمان را نزديك بگردان و سرش را تكان داد و بدون اينكه بگه چي ميخواد از
مغازه زد بيرون ... منم تا ميخواستم بگم كه « حاج آقا
هيچ عمل ناشايستي بين من و اين آقاي جوان انجام نگرفته » ديدم دير شده و
حاجي مترها از ما فاصله گرفته، رفت كه رفت..
خلاصه حالا هر وقت من اون پسره همديگه رو ميبينيم بي اختيار واسه پارازيتي
كه دادم خندمون ميگيره و به خاطر اينكه مردم فكر منحرف نكنن مثل حاج آقا، سرمونو
زود ميندازيم پايين و ميريم ... بلاخره قصه ي ما به سر
رسيد و به علت ترافيك هوايي سنگيني كه در بين بزرگراه درخت چنار تا درخت اقاقيا
حاكم است كلاغه هنوز به خونش نرسيده .... پي نوشت : افترا بستن اصلاً
اصلاً كار خوبي نيست حالا اون حاج آقا از كجا ميخواد ما رو پيدا كنه و از ما
حلاليت بطلبه ؟هان؟ (اين ديگه آخر پر رويي بودها) خب هركي جاي اون بيچاره بود
فكراي منحرف ميكرد. من كه بخشيدمش ولي پسر سوپريه رو نميدونم !! ته نوشت : خدايا فرج امام
زمان را نزديك بگردان ( آمين ) بررسی ها نشان میدهد
در 3 سالگی حدود 40 درصد و در 5 سالگی نزدیک به 20 درصد از کودکان به شب ادراری
دچار هستند شب ادراری کم کم از بین میرود اما اگر تا این سن برطرف نشد لازم است به
آن به عنوان یک بیماری نگاه کرده و درصدد درمانش بود. مشکلات روحی – روانی و هر
اتفاق ناراحت کننده ای که روح و روان کودک را آزار دهد او را به شب ادراری دچار
میکند. اول از همه فراموش
نکنید که شب ادراری کودکان یک رفتار کاملاً "غیر ارادی " است پس به هیچ وجه نباید آنها را تنبیه کرد. نوشیدن
انواع نوشیدنی ها را از حدود ساعت 7 شب کم کرد. پیش از خواب کودک را برای رفع حاجت
برد. شب ادراری فرزندتان را نزد دیگران بازگو نکنید؛ با این کار او را شرمنده و
نگران میکنید. شب ادراری در پسرها
2 برابر دخترهاست. این رو منبع^ مطلب
میگه من هیچ تقصیری این وسط ندارم.(بعداً پسرا از من شاكي نشن كه اين چه اراجيفيه
نوشتي! خودت نميتوني حاجتت(دستشويي) رو كنترل كني و از اين جور متلكها) خطلب به كودكان : حالا
هي فرت و فرت چاي بخور و بگو كه مامان آب بده (!) پس دست به دست هم دهید
به مهر جاي خوابشان را کنید آباد... منبع^ : جدول عنوان(آذر ماه) – شماره 376 - صفحه 38 پ- ن : مامان به یکدانه فرزند : عزیزه من
چرا جیش کردی شلوارتو چرا خیس کردی؟ یکدانه فرزند به مامان : مامان جونم دیگه جیش
نمیکنم شلوارمو دیگه خیس نمیکنم . ت- ن : از اینکه در این پست پزشکی همراه ما بودید متشکریم و شما را تا آپ بعدی به
خدای منان میسپارم خدانگهدار (باتشکر سلوا ) كاملاً بی ربط : ميخوام بگم دوستت دارم خيلي كمه (هاها !! منحرفا مامانم رو ميگم ) اعتياد به
اينترنت بلاي تلفن سوز خواستم يه مدتي اين نت
و نت بازيا و وب و وب بازيامو بزارم كنار در واقع دلم به حاله
پدرم سوخت كه اينهمه پول تلفن ميخواد بده!! آخه انصافاً من هم ديگه شورش رو در
آورده بودم! هر پنج ديقه يكبار يه سري به نت ميزدم و آف ها و كامنتامو چك ميكردم و
به بعضياشون جواب ميدادمو ووووو....... بلاخره يه جوري مشغول ميشدم . اگه يه روز
سر نميزدم روزم شب نميشد. و وقتي كه خسته بودم يا حوصله ي اومدن نداشتم يهويي نصفه
شب (يكي منو به طور تابلويي از خواب بيدار
ميكرد) و ميگفت كه بدو برو تو اينترنت، ببين
چه خبره ! يكي نبود بهم بگه به
تو چه كه چه خبره ؟مگه تو كاراگاهي .. والا نهايتش بچه ها آپ
ميكنن .. آخرش هم بهت خبر ميدن ديگه.. والا يا اينكه يه آفه
كوچولو موچولويي برات ميزارن از يه شكلك گرفته تا حرفاي نامربوط و مربوط و باربط و
بي ربط (البته به استثناي آفهاي عشقم كه همشون مربوط و باربط هستش ) معني اينهمه اومدن چي
بود؟ معنيش اين بود كه سلوا جون معتاد شده بود فكر بد نكين ها اعتياد
به اينترنت رو ميگم در اين موقع كه من
اعتيادم به حد ناجور كشيده بود يه چيزايي ( مسائلي از درس گرفته
تااااااااااااااااا و غيره...) باعث شد كه من بتونم يكم ترك عادت كنم(يكي از غيره ها ... قبض تلفن ) از قديم گفتن كه " ترك عادت موجب مرض است " همين كه عادتم رو ترك كردم كمرم شروع به درد كرد(موجب
مرض است. چه ربطی داشت به كمر درد ؟) اين قسمت از نوشته رو شوخي كردم بلاخره كار به بستن به
تخت كشيد و شبا به جاي ساعت 2 يا 3 خوابيدن الان مثل بچه ي آدم ساعت 11يا يكم
ديرتر 11:37 دقيقه ميرم دندونامو مسواك ميزنم – كرم شبم رو به دستام و صورتم ميمالم
–رفع حاجت^ و تعویض لباس و به تن کردن لباس خواب
و در آخرهم يه بوس به مامانو يه بوس به بابا، ميرم ميگيرم تخت ميخوام تا خود صبح
(هنوز دوران خسبيدن به روي پتو ادامه دارد) اينم بگم كه هنوز تو تركم و شرمنده كه
دير به دير پيشتون ميام راستش رو بخواين
همينيم كه الان آپيدم از کافی نت آپ کردم ، اومدم كافي نت و دارم به كارام رسيدگي
ميكنم البته هر از گاهي هم تو خونه on نميشم كه هيچ .
آپم نميكنم.. دلتنگي
نوشت: منو از ياد نبريد!!(گريه)!! وقتی ميام ميبينم كلي واسم كامنت گذاشتين يه
عالمه خوشحال ميشويم و در دلمان بسي احساس رضايت بهمان دست ميدهد كه چه دوستاني
دارم من .. شرمنده ي اخلاق ورزشيتونم بابا شما عند مراميد (والا) پي نوشت1 : شايد خيلي هاتون
پيشنهاد ADSL رو تو کامنتا بهم بدين .. اون وقت منم که تو ترکم و دیر به دیر میام نت نميتونم
جوابتون رو بدم حيف ميشه پس همين جا جوابم رو ميگم جواب : به علت اينكه من ميخوام بتركم واسه
همين اگه اي دي اس ال بياد خونمون ديگه نميشه منو از پاي كامپيوتر
بكشي اونور حتي براي رفع حاجت^ ^ : گلاب به روتون شرمنده
ها!! روم به ديوار !! من به جاي كلمه ي WC(سلوا جون فارسي را پاس بدار)همون دست به آب خودمون يا
به قول كودكان"جيش" از اصطلاح رفع حاجت استفاده ميكنم(چه كنيم من اينجوريم ديگه !!) پي نوشت 2 : پي نوشت 2 نداريم همين
جوري محض دلخوشي شماره زدم ته نوشت: پارسال بهار دسته جمي رفته بوديم
زيارت ... برگشتني يه دختره خشكل و با محبت ....

و ناراحت
هستم

![]()
| Design By : Night Skin |


